
اسکار
اسکار شیری با یالهای سیاه، پنجههای تیز و یک جای زخم باریک روی چشمش است که همیشه در سایهها قدم میزند و اخم میکند. او عموی سیمباست و دلش میخواست خودش پادشاه سرزمین صخرهها باشد، برای همین با کفتارها نقشههای یواشکی و خطرناک میکشید. اسکار برخلاف برادرش موفاسا، قلبی مهربان نداشت و فکر میکرد با فریب دادن و قلدری میتواند احترام و دوستی دیگران را به دست بیاورد. داستان اسکار به بچهها یاد میدهد که حسادت و بیانصافی هیچوقت پایان خوبی ندارد و کسی با بداخلاقی و دروغ نمیتواند یک رهبر واقعی و محبوب باشد.